نارنجک ها تو را سبز کردند
قلبش کوچک بود، امّا دلی داشت به وسعت دریا.
هم نام حسین علیه السلام بود و هم رکاب شهادت. کوچک بود، امّا می خواست حادثه ای بالغ را از خود به یادگار بگذارد.
در ازدحام واژه های تازه به دوران رسیده، صدایی شد از جنس جسارت و شهامت.
وقتی که آتش جنگ و عداوت زبانه می کشید و بی رحمی خویش را به تماشا می گذاشت و محک می زد، آتش غیرت تو، تمام شعله های سرکش را به تسلیم واداشت و عیار نام تو، بالاتر از تمام نام ها ایستاد. کمربندی از جنس نارنجک، گرداگرد خویش بستی و به کمین ترس نشستی، تا ترس و هراس را غافلگیر کنی. تو واژه ای کوچک بودی و معنایی بزرگ و عمیق؛ عمیق تر از زخم های خاکستر شده ات.
خشاب خشم خویش را پُر کردی و با اشک، به بدرقه خویش رفتی و با خون به پیشواز خویش. چفیه ات را محکم به دور باور بارانی خویش بستی و منتظر نشستی، تا که ببینی کدام حادثه نصیب تو خواهد شد. شور در چشم هایت موج می زد و عشق در خونت و خونت در رگانت به وجد آمده بود و به تلاطم. روبه روی اشک های پیر مراد خویش ایستادی و به سن و سال کوچک خویش پشت نمودی.
تو می خواستی نشان بدهی که یک مشت می تواند پشت صدا را به لرزه درآورد.
می خواستی نشان بدهی که باور تو ابتدایی نیست.
تو دانش آموز نوجوانی بیش نبودی، امّا دکترای افتخاری ات را از دانشگاه عشق و عقیده به ولایت و شهادت گرفتی و نشان دادی که اگرچه کوچکی، امّا بزرگ زاده ای و بلند اقبال. وقتی که چشم های خویش را مرور کردی، چیزی جز باران نیافتی.
وقتی که اشک های خویش را مرور کردی، چیزی جز یکدستی و زلالی نیافتی.
وقتی که به پای خویش نگریستی، جز اقتدار و ایستادگی، چیز دیگری برازنده تو نبود.
تو مهیّاترین شوق بودی و آماده ترین ایثار،
تو عاشق بودی و عشق، جزء لا ینفک خون تو بود.
رفتی و تمام نام های بزرگ را دور زدی و از میان بُر عشق و شهادت، از جاده خاکی تن گذشتی و خود را به مقصد و مقصود رساندی.
خاکریز، ملتهب بود و آفتاب، بی قرار و چند قدم آن طرف تر تو، آهن بود و آتش، گلوله بود و انفجار؛ و تو می خواستی که در انفجار لحظه های مرگ، نارنجک ها، دستان تو را سبز کنند.
چند قدم آن طرف تر تو، ترس بود و تباهی، تیرگی بود و تیر.
چند قدم آن طرف تر تو، حماسه بود و ایثار، جسارت بود و لحظه دیدار؛ و تو به خویشتن نگریستی و گریستی.
تو هنوز محدحسین بودی؛ محمدحسینی که چند لحظه بعد، همراه ثانیه ها، پودر می شود و خاکستر. بند پوتین خویش را محکم کردی و مشت های خود را محکم تر و گام در جادّه ای نهادی که یک طرفه بود و بی بازگشت.
و تو خویش را به زیر تانک افکندی تا نشان دهی که مرگ های بزرگ، سنّ و سال نمی شناسند.
تو خویشتن را به زیر تانک افکندی تا نشان دهی که:
عاشق نمی میرد هر آن کس منتهی نیست
بر آسمان، عریانی سرخ رگانش.
محمد کامرانی اقدام